![]() |
![]() |
|
| روایت های یک آدم ساده از دنیای پیچیده اطرافش |
|
امروز در کلاس درس بررسی مسائل اجتماعی، رویکرد تضاد ارزش ها رو توضیح می دادم. فکر می کنم که این رویکرد برای تحلیل برخی از مسائل جامعه ایران کاربرد دارد. حرف اساسی این رویکرد اونه که ما در هر دعوا و تضاد اجتماعی باید دنبال تضاد منافع آدمها یا دو طرف با هم باشیم. اساسا تعریف مسأله اجتماعی هم با این موضوع مشخص می شه. مثلا یک طرف موقعیت و یا وضعیت مشخصی رو در تضاد با منافع و ارزش های خودش می بینه و اونو مسأله تعریف می کنه در حالی که ممکنه اون موضوع از طرف گروه دیگر جامعه اساسا مسأله نباشه. طرفداران این رویکرد معتقدن که برای حل مسأله اجتماعی معمولا سه راه اتخاذ می شه: 1. یا دو گروهی که با هم تضاد منافع دارن به توافق می رسن. همونطور همدیگه رو قبول می کنن و در کنار هم می مونن. در اینجا این دو گروه برای مصلحت و ارزش های بالاتر مصالحه می کنن. مثلا ممکنه بگن که این تضاد و دعوای بین من و تو آینده هر دو تامونو به خطر می اندازه پس بیا برای یک ارزش مهم تر نظیر موندگاری و بقاء با هم مصالحه کنیم. 2. راه دوم معامله س. یعنی در اینجا سعی می شه که بازی برد برد اتفاق بیفته. هر دو طرف با هم مذاکره می کنن و بخشی از منافعشون تأمین می شه. هر دو تا هم راضی می شن. نتیجه بازی نیم نیم می شه. راه سوم زوره. یعنی یک طرف که قدرت بیشتری داره برد رو برای خودش رقم می زنه و طرف دیگه رو در شرایط باخت قرار می ده. امکان هر نوع حرکتی رو هم از طرف مقابل می گیره. یکی از نظریه پردازان این دیدگاه بر حسب دو مفهوم نامطلوب بودن وضعیت و راههای حل اون؛ مسائل رو به سه گروه تقسیم می کنه: یکی مسائل طبیعی مثل سیل هستش. در این نوع مسائل همه گروهها اونو نامطلوب می دونن ولی ممکنه که در مورد راه حلش بین دو گروه تضاد منافع رخ بده. مثلا در 5 شهر سیل اومده ولی اینکه به کدوم شهر اول از همه باید کمک رسانی بشه منافع و ارزش های گروهها به میون میاد. مثلا ممکنه قومیت یا مذهب تصمیم گیر با قومیت و مذهب ساکنین اون شهر مرتبط بشه و منابع رو به اون سمت سوق بده. دوم مسائل اصلاحی مثل جرم هستش. در اینجا همه اتفاق نظر دارن که وضعیت نامطلوبه. مثل سرقت یا مثلا اختلاس یا سایر جرائم. ولی در این مورد که باید سارقین رو زندونی کرد یا اعدام کرد یا کلا با اونها چکار کرد اختلاف منافع و تضاد پیش میاد. سوم مسائل اخلاقی مثلا سقط جنین هستش. در اینجا هم در این مورد که وضعیت نامطلوبه و هم در این مورد که باید با اون چکار کرد اختلاف منافع وجود داره. با توجه به چارچوب یاددشده شما می توانید جای مسائلی مثل ماهواره، روابط دختران و پسران قبل از ازدواج، طلاق، حقوق بشر، دموکراسی، عدالت و غیره رو مشخص کنید و تحلیل. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/19ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
چند دقیقه قبل داشتم به اهمیت محله در قدیم فکر می کردم. یادم هست که وقتی بچه بودم آدم بزرگا رو می دیدم که برای خرید نون با پیژامه به نونوائی می اومدن. خیلی احساس راحتی داشتن. حتی زنان هم با شلوار چیت و چادر گل گلی به نونوائی می اومدن. محله حریم بود. حوزه امنیت برای هر مرد و زنی بود. جالب اینکه وقتی همون آقایی که با پیژامه اومده بود نونوائی؛ از دور می دید که باجناقش یا یکی از اقوامش داره از محله ی دیگه ای میاد مهمونی می دوید و شلوار می پوشید. این برای من جالب بود. گفتم شاید برای شما هم جالب باشه |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/16ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
در اتوبوس نشسته ام. از رشت به تهران می آیم. در صندلی جلوئی من دو دختر جوان و امروزی نشسته اند. در گوششان هدفونی قرار داده اند و به آلبوم سیروان خسروی گوش می دهند. این آلبوم بسیار دیس دیس دارد. چون من قبلا این آلبوم را گوش داده ام پی می برم که سیروان است. البته از طریق دیگری هم فهمیدم که سیروان است: دو دختر جوان با صدای نه چندان بلندی با هم متن ترانه را زمزمه می کردند! و دستشان را به چپ و راست تکان می دهند. راستش رو بخواید یه چیزی درونم غلیان می کرد. اذیتم میکرد و می گفت که بهشون تذکر بده. یعنی چی که دو تا دختر اینطوری متن یه ترانه و یا اصلا یه موسیقی رو زمزمه کنن؟ مگه دختر نیستن؟ دختر باید اینقد راحت باشه؟ من چی؟ چرا توجهی به من ندارن؟ با خودم گفتم که خب. چطوری بهشون تذکر بدم؟ مهم اینه چطوری بگم که تصور نشه من از موضع محدودیت سازی زنان حرف نمی زنم. بلکه از موضع حقوق مدنی می خوام حرف بزنم! مثلا تو دلم گفتم: خانم محترم. ببخشید. من دارم مطالعه می کنم و زمزمه شما مزاحم مطالعه منه! می شه خواهش کنم که موقع گوش دادن به موسیقی از خیر زمزمه ی اون بگذرین! آره. این جمله خب بود؟ همینو می گم! اونطرف ذهنم یه چیزایی می اومد و منو شل می کرد: ریشه این تذکر تو واقعا مطالعه اس؟ خودتو گول نمی زنی؟ جنسیتی نیست؟ اگه اینا پسر بودن هم این تذکر رو می دادی یا می گفتی چقد شادن اینا؟ ته ذهنت دختر بودن اینها و اینکه بالاخره دختر باید متین و سنگین باشه نقشی نداره؟ غرق این نوع افکار بودم؟ بعد یه قاچ دیگه ای تو ذهنم باز شد: خوش به حال این نسل! خوش به حالشون. انگار نه انگار که کسی دوروبرشون نشسته؟ به خودش و احساساتش فکر می کنه. محور خودشه. هنجار شکنی و اینکه دیگران چطور بهش نگاه می کنن اصلا براش مهم نیس. یاد جوونی خودم افتادم. جوونی هم نسل های خودم. فقط به دیگران فکر می کردیم. خود فقط با انتظارات دیگرون تعریف می شد و شکل می گرفت. این تذکر تو به این خاطر نیس که داری از حسودی میمیری؟! تو دوره خودت نتونستی اینطور شاد باشی و حالا می خوای با این تذکر مسخرت شادی رو از اونها بگیری؟ باز یه قاچ دیگه ای تو ذهنم باز شد. اینا اینطور شادن و به موقع هم سیاسی می شن. اساسا اینا برای سیاست زیادی سبک و سطحی نیستن؟ دختری که با یه آهنگ زمزمه می کنه حتما آدم سبکیه. اینو وقتی من بچه بودم همه آدمای محلمون می گفتن.ولی در جریان انتخابات به هر حال اینا زیاد دیده شدن. حتی تو تلویزیون صدا و سیما هم دیده شدن. در تبلیغ کاندیداها مشارکت داشتن. شعار می دادن. مشارکت سیاسی داشتن. اینو باید چی گفت؟ بگذریم. برای همون یه تذکر یکهویی دیدم که یه ساعت و نیم فکر و تحلیل کردم . متوجه شدم که اون بیچاره ها خوابشون برده. صدای موسیقی هم قطع شده. امان از دست این رشته ای که من خوندم. برای یه کار کوچیک باید کلی صغرا و کبری چید. کلی فلسفه بافید. با خودم گفتم که اگه من مأمور نیروی انتظامی بودم در طول یه روز به چند نفر می تونستم تذکر بدم؟! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/16ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
تلویزیون را روشن می کنم. یک آگهی نظرم را جلب می کند. آره. تبلیغ ماشین سوزوکی شاسی بلند است. عروس است. مامان است لامسب! (ببخشید این اصطلاحات را بکار می برم.دارم بلند بلند فکر می کنم)سفید رنگ است! مردی حافظه اش را از دست داده است. هیچ چیز را به یاد نمی آورد. هیچ چیز. بچه ای که محصول عشق او و همسرش بوده را به یاد نمی آورد. همسرش را بگویید. همسرش را هم به یاد نمی آورد! چقدر به او عشق ورزی کرده است. چقدر به او ابراز احساسات کرده بود.چقدر برای او شعر گفته و گل داده بود. اینها را اصلا به یاد نمی آورد.او فقط و فقط یک چیز را به یاد می آورد. آره فقط یک چیز: ماشین سفید رنگ سوزوکی را. از این نوع آگهی ها تنفر دارم. یادم است که چند سال پیش برای تبلیغ موبایل ساژم مرد بیچاره ای در خیابان تصادف می کند. دو آمبولانس وارد تصویر می شوند. دوربین آن مرد بیجاره را رها کرده است. آمبولانس و برانکار (نمی دانم به د ختم می شود یا ت یا هیچکدام) را نشان می دهد. اینکه چطور موبایل را روی برانکارت می گذارند و با احتیاط می برند!!! اینکه تکلیف آن بدبخت و زن و بچه اش چه می شود ربطی به بیننده ندارد.مهم این است که برای کالاها فکر شده است.آدمها بروند به جهنم! در اینجا هم سوزوکی انسان را به زندگی برمی گرداند. سوزوکی! انسان با سوزوکی هویت گم گشته اش را پیدا می کند! او اساسا انسان می شود. از دنیای فراموشی بیرون می آید!خودش را می یابد! صدا و سیمای جمهوری اسلامی روز و شب از اصلاح الگوی مصرف می گوید.از اصلاح الگوی مصرف. روی در ودیوار شهر هم از سال اصلاح الگوی مصرف یاد می کنند. ولی این آگهی هیچ ربطی به اصلاح الگوی مصرف ندارد! اینطور نیست؟ موضوع آن جداست. آره. این آگهی همه چیز را از اساس می زند! و دارم فکر می کنم که چقدر همین تلویزیون و سخنرانان محترم آن در روزهای جمعه و پنجشنبه عصر(جناب قرائتی و ازغندی) از غرق شدن انسان غربی در کالا پرستی می گویند.آقا جان! مارادونا رو ول کنید. غضنفرو بگیرید! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/08/14ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
در عروسی ای که هفته قبل در آن شرکت کردم با جوانان و آدمهای مختلفی درباره مسائل روستا صحبت می کردم. برخی از آنها می گفتند که جوانان(منظور پسرها) به شهر می روند و از همانجا هم زن می گیرند و دختران روستا(به اصطلاح آنها) باد کرده اند! این برای روستا مشکلاتی به وجود آورده است. در روستا عمدتا دخترها و پدر و مادرهایشان مانده اند! من به این مشکل از چند زوایه توجه می کردم. یکی اینکه خب وقتی موضوع اشتغال و تحصیل عمدتا تعریفی پسرانه داشته باشد و موضوعی مردانه باشد این وضعیت به شکل طبیعی رخ خواهد داد. تحصیلات پسرها را از روستا خارج کرده و در ادامه شغل خارج از روستا نیز آنها را شهرنشین خواهد کرد. مسأله آن است که اگر فضا و فرصت ها طوری توزیع شوند که دخترها هم بتوانند یا برای کار و یا تحصیل به خارج از روستا بروند دیگر به قول این دوستان باد نمی کنند! آنها هم در خارج از روستا طرف خودشان را پیدا می کنند دیگر! اصلا با همان پسران روستا ازدواج می کنند. پسرها دیگر نخواهند گفت که بابا اینها امل اند! افکار و انتظارات من عوض شده است. این دخترها روستائی اند و مرا درک نمی کنند. البته با این شرایط روستا خالی از سکنه خواهد شد.نه؟ یک راه هم این است که از خروج پسرها از روستا جلوگیری شود! اگر آنها در روستا بمانند خب از همانجا هم زن می گیرند دیگر! ولی نکته اساسی دیگر آنکه برخی از این جوانان گفتند که در شهر شرایط ازدواج بسیار آسان تر از این روستاست. در روستا از خواستگاری بگیرید تا عروسی هزینه ها بسیار بالاست. مراسم مختلف بسیار شلوغ است. دو روز عروسی می گیرند. همین باعث شده تا ما در شهر ازدواج کنیم. در ضمن ما در شهر می توانیم قبل از عروسی و خواستگاری با طرفمان صحبت کنیم. در اینجا این امکان وجود ندارد.باید کشیک بکشیم تا دزدکی طرفمان را دید!!بزنیم. نمی دانم اینها را چرا نوشتم! فکر کنم می خواستم چیز دیگری بگویم چیز دیگری به ذهنم آمد. آن چیز دیگر اگر یادم آمد در پست بعدی می نویسم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/06ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
خیلی اوقات از زندگی ساده و بی آلایش روستائیان صحبت می شود. هر چند من معتقدم که زندگی روستائی هم پیچیدگی های خاص خود را دارد و اگر آدم در آنجا زندگی کند پی می برد که آنطور که می گویند این زندگی چندان ساده ی ساده هم نیست. هفته قبل در جشن عروسی یکی از اقوام که در روستایی برگزار می شد شرکت کردم. اکثر اهالی این روستا از طریق کاشت زیتون امور معیشتی خود را رفع می کنند. این روستا به دو شهر رشت و زنجان نزدیک است. از نظر اداری و کشوری به زنجان تعلق دارد ولی اهالی آن با شهر رشت هم روابط نزدیکی دارند. در این جشن پس از آنکه به مهمانان شام دادند به اصطلاح مجمع(چیزی مثل تشت)آوردند و فردی بلند گویی برداشت و شروع کرد از گفتن اینکه پول هایتان را آماده کنین. دقت کردم. دیدم پشت چادری که در آن عروسی برپا می شد چند نفری در حال مذاکره بودند. مثلا فامیل درجه یک داماد می گفت که من در این عروسی چقدر بندازم؟ اگر می خواهی سقف دریافتی ها بالا برود تو به من کمی پول قرض بده تا من سقف را بالا ببرم و بعد از عروسی پول را به تو(داماد) برگردانم. با چند جوان روستائی درباره این صحنه ها صحبت کردم. می گفتند که اینجا این رسم است. همه هم می دانند. عمو و دائی باید پول هنگفتی به اصطلاح بیندازند. چیزی حدود 200 هزار تومان و بالاتر تا سقف را بالا ببرند و بقیه روشان نشود تا پول کمی بیندازند! در واقع با این کار دیگران را تشویق می کنند که پول بیشتری بیندازند. این جوانان می گفتند که این رسم چیز جدیدی هم نیست. همیشه اینطور بوده است. جالب آنکه آن آقای به اصطلاح مجری محلی پول ها را می گرفت و با بلندگو اعلام می کرد که مثلا مش کاظم 80 هزار تومان. و کس دیگری این رقم ها را یادداشت می کرد. پرسیدم که چرا یادداشت می کنن؟ گفتند که صاحب عروسی چک می کند که برای عروسی اعضای خانواده پرداخت کننده چقدر باید بپردازد! و در ضمن اگر قبلا در عروسی او پول پرداخته است ببیند که او در این عروسی جبران کرده است یا نه؟ در واقع نوعی حسابداری! به گفته آنان گاهی اوقات مجری محلی به کسی که مثلا 20 هزار تومان پرداخت می کند به شوخی و کنایه می گوید : بابا این چیه؟ خسیس نباش. بده بینم؟! راستش را بخواهید من زیاد از این رسم ها خوشم نمی آید هر چند بتوانم از نظر جامعه شناختی این نوع رسومات را توجیه مثبت کنم. ولی نکته همان چیزی است که در ابتدا گفتم: زندگی روستایی چندان هم ساده نیست. در زندگی روستائی آنطور که مجریان صدا و سیما می گویند چندان هم عاطفه و احساس و عشق و محبت از در و دیوار بالا نمی رود. آنها هم منطق خودشان را دارند. منطقی که شاید در بسیاری از شهرها مثل آن یافت نشود! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/01ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
هفته قبل قبض تلفن رو از طریق اینترنت پرداخت کردم. راستش تو دلم شاد بودم و از اینکه این امکان به وجود اومده و لازم نیست به بانک برم خوشحال بودم. حتی بعضی افکار فلسفی هم به سراغم اومد. مثلا گفتم خدا رو شکر که من زنده ام و این پیشرفت های بشر رو می بینم و در ضمن خیلی برای مخترع اینترنت سلام و درود فرستادم. تلفن خونه قطع شده بود. گفتم خب حالا فقط لازمه که شماره سندی رو که از طریق اینترنت گرفتم ببرم یه باجه پستی یا مخابرات و اونا تلفن رو وصل کنن. همین کارو کردم. ولی! باجه پستی گفت که شما از کدوم بانک این پول رو پرداخت کردین. گفتم اینترنت! گفت می دونم با کدوم بانک؟ گفتم آره گرفتم. بانک تجارت. گفت شما باید برید اون بانک و اون بانک این شماره سند رو تأیید کنه! گفتم که من از طریق اینترنت پرداخت کردم تا زودتر به هدفم برسم و کار راحت تر بشه. تازه اصلا اومدن من به مخابرات اضافی بوده. شما باید سیستم رو طوری تعریف کنید که با پرداخت پول خود به خود تلفن وصل بشه. حالا اشکال نداره اگه این پیشرفت در ایران صورت نگرفته ولی آخه بانک دیگه چرا؟ بگذریم. هنوز هم تلفن وصل نشده. بعد رفتم کلاس بررسی مسائل اجتماعی ایران!. بچه ها شاکی بودن. اعصاب مصاب نداشتن. می گفتن استاد به خدا قبل از اونکه انتخاب واحد اینترنتی بشه خیلی وضع بهتر بود ولی حالا همه چی به هم ریخته. اعصاب نداریم. گفتم من هم اعصاب ندارم. من هم اعصابم خورده. بیاید پول بذاریم بستنی بخریم بخوریم تا شاید آروم بشیم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/07/24ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
جلوی پنجره خونه ما یه پیشخوان یا سکوی کوچکی وجود دارد. چون در شمال بزرگ شده ام علاقه زیادی به حیوانات دارم. هر روز دو نوبت ارزن روی این پیشخوان می ریزم و کبوترها می آیند و کلی جشن می گیرند. امروز صحنه جالبی رو نگاه می کردم. سه کبوتر روی این پیشخوان بودند. یکی در سمت چپ و یکی در سمت راست و یکی هم وسط. نیم ساعتی که طول کشید تا ارزن ها تمام شود کبوتر وسطی هیچ چیز نتوانست بخورد. کبوتری بود بزرگ جثه تر از آن دو تای دیگر. می دانید چرا؟ به قسمت چپ پیشخوان می رفت تا نگذارد کبوتر سمت چپی چیزی بخورد. کبوتر سمت راستی جلو می آمد و شروع به خوردن می کرد. تا این صحنه رو می دید به سمت راست می دوید تا از خوردن او جلوگیری کند. کبوتر سمت چپی جلو می آمد. تا او را می دوید به سمت چپ می دوید و... با خودم می گفتم آخر کله شق! اگر بگذاری که آن دو هم بخورند(در عمل دارد همین اتفاق می افتد) به تو هم چیزی خواهد رسید ولی اگر همه ش مشغول این باشی که نگذاری آن دو چیزی بخورند باور کن خودت گرسنه خواهی ماند. توضیح: این نوشته فقط یک خاطره از روز جمعه من است و هر گونه برداشت سیاسی و اجتماعی و فرهنگی تقسیری اشتباه از آن خواهد بود و مورد تأیید نویسنده نمی باشد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/07/24ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
این مطلب را در سایتی خواندم و فکر کردم که شاید برای شما هم جالب باشد:
بالاخره و بعد از مدتها بحث و جدل، با رانندگي زنان در عربستان موافقت شد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/16ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
امروز وبلاگم فیلتر شد. ایمیلی زدم به نهاد یا مرکزی که- با پیام دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد- سایت ها را فیلتر می کند و توضیح دادم که احتمالا سوء تفاهمی شده است و ماشین های خودکار آن نهاد با توجه به حساسیت نسبت به برخی کلمات به شکل اتوماتیک وبلاگ مرا فیلتر کرده اند و با این توضیح خواستم که وبلاگم رفع فیلتر شود. خوشبختانه آنها چند ساعت بعد جواب دادند و گفتند که از بکار بردن این کلمات پرهیز کنم. من بابت پاسخ دادن آنها خیلی خوشحال و متشکرم. در ادامه پیام آن نهاد می آید:
با سلام و احترام
لطفا موارد زیر را در وب سایت خود یافته و آنها را اصلاح نمایید:
Content:
Content:
در ضمن شما نبايد به سايتهاي فيلتر شده ديگر در سايت خود لينک دهيد.
وب سایت شما رفع انسداد خواهد شد. در صورت تکرار، مجددا توسط روباتــها بررسی شده وبرای همیشه مســــــدود می گردد.
با سپاس
واحد فیلترینگ مخابرات
همانطور که می بینید سیزده بار از کلمات....(می ترسم باز فیلتر شوم) استفاده کرده ام. ولی نکته آن است که به هر حال من جامعه شناسی انحرافات درس می دهم و علاقه تحقیقاتی دارم تا درباره این موضوعات بنویسم. به جای این کلمات باید از چه کلماتی استفاده کنم. برای مثال از کلمه زن ر... (همانی که او بالا نوشته: می ترسم استفاده کنم و فیلتر شوم)استفاده نکنم از چه کلمه ای استفاده کنم. از س... استفاده نکنم از چه استفاده کنم.در ضمن چرا کلمه ص...(همونی که اون بالا نوشته)جزو ممنوعات است. مگر این کلمه ای مورد تأیید مذهب نیست.
با توجه به این اتفاق من پست قبلی رو اصلاح کردم.اگر دوست داشتین یکبار دیگر آنرا بخوانید
به نظر شما من به جای این کلمات در یک مقاله علمی از چه کلماتی استفاده کنم؟ |
||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/07/13ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
توجه: برای فیلتر نشدن، در این نوشته به جای کلمه...از کلمه...استفاده شده است: آدم وقتی وبلاگ نویسی می کند یادش نیست که مطلبی را که دارد می نویسد قبلا نوشته است یا نه؟ باید همه نوشته های قبلی را مرور کند تا ببیند مطلبش تکراری است یا نه. بهر هر حال من نمی دانم این مطلبی که می نویسم قبلا نوشته ام یا نه اگر تکراری است ببخشید. در بین شبکه های ماهواره ای شبکه های بسیاری با موضوع پورنوگرافی یا ... وجود دارد. برخی از این شبکه ها سافتکو یا به اصطلاح ایرانی ها نیمه ... هستند. این شبکه ها اجازه ندارند در شکل غیر کارتی(free) کلوزآپ آلت تناسیلی و عمل جنسی را نشان دهند. برخی دیگر از این شبکه ها چنین اجازه ای را دارند منتهی باید شبکه خود را کارتی کنند یعنی امکان دسترسی مستقیم به آنها وجود نداشته باشد. ممکن است سوال شود که چرا برخی از این شبکه ها مثلا در ماهواره سیروس باز هستند و فیلم های ... پخش می کنند. این شبکه ها در واقع به شکل موقتی و غیر قانونی این کار را می کنند تا مشتری شان بیشتر شود.بگذریم. در یک سال گذشته چند شبکه نیمه ... و با تصویر ثابت یا گرافیکی ... در بین شبکه های ماهواره ای ایجاد شده اند که پرچم جمهوری اسلامی نیز بر روی آنها نشسته است و شماره تلفن هایی نیز در کنار پرچم آمده است. قبلا چنین شبکه هایی وجود داشت ولی نه با پرچم ایران و زبان فارسی. مثلا شبکه هایی بسیاری به زبان ترکی با این موضوعات وجود دارند و به زبان ترکیه ای روی آنها نوشته شده: جانلی صحبت. یعنی صحبت زنده. روش کار این شبکه ها هم این طور است که جنس مذکر یا مونث از ایران زنگ می زند و با سر و صدا(ببخشید) هیجان ... خود را تخلیه می کند. در آن طرف خط تلفن زنی پاسخگوی تلفن است و لحن صدایش همچون زنان ... است و البته بیچاره قرار است از تلفن همین طوری هم صحبت کند. معمولا صحبت ها از کلی گویی شروع می شود و به ...ختم می شود. چون کشورهای مسلمان خاورمیانه عمدتا اجازه تاسیس چنین مراکزی را نمی دهند این شبکه ها از اسرائیل پخش می شوند چون این کشور در زمینه رسانه و ... از قوانین کشورهای اروپائی پیروی می کند. بگذریم. هدف آن بود که در این زمینه اطلاع رسانی مختصری (البته نه برای ......بلکه برای احتیاط) کرده باشم. این موضوع بخشی از مقاله ای بود که با عنوان شبکه های ماهواره ای و پورنوگرافی تهیه می کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/08ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
چند روز قبل رفتم یکی از کلاس های فوق لیسانس در یکی از دانشگاههای تهران. برای خودم طرح درسی رو آماده کرده بودم و تصورم این بود که حداکثر 15 تا 18 نفر در این کلاس دانشجو خواهم داشت وطبق همین تعداد کار عملی و کنفرانس تعریف کرده بودم. وقتی وارد کلاس شدم حدود 23 نفر دانشجو در کلاس حاضر بودند و گفتند که تعداد واقعی آنها 35 نفر است. در یکی دو سال گذشته از مسئولان امر شنیده ایم که می خواهند ظرفیت پذیرش در مقطع کارشناسی را کاهش داده و بر ظرفیت پذیرش در مقاطع ارشد و دکترا بیفزایند. متاسفانه اتفاقی که دارد می افتد این است که بر ظرفیت یک دوره پذیرش افزوده شده است و نه بر تعداد دوره های مختلف. ما در دوره ارشد دانشگاه علامه 8 نفر بودیم. الان کلاس ها شده اند حدود 20 نفر! نه تنها در دانشگاه علامه بلکه در سایر دانشگاهها هم این اتفاق افتاده است. دوره روزانه و شبانه با هم در یک کلاس می نشینند. طبیعی است که این وضعیت از کیفیت آموزش خواهد کاست. جالب آنکه بعضی از دانشگاهها علاوه بر دوره شبانه دوره نیمه حضوری هم تعریف کرده اند. یعنی دانشجوی کارشناسی ارشد فقط چهار جلسه در یک ترم و در کل 8 روز در طول ترم در کلاس حاضر شده و وظیفه استاد فقط رفع اشکال درباره یک کتاب مشخص تعریف شده است. کتاب را بخوانید و برای رفع اشکال در کلاس حاضر شوید. روش اخیر درباره رشته های علوم انسانی جواب نمی دهد. نه بحث جدی و نه رابطه جدی. ماهی دو روز بیایید و زود بروید! اگر قرار است که سیاستی تعریف کنیم که دانشحویان این کشور به کشورهایی نظیر ارمنستان و آذربایجان یا هند نروند این خط مشی خوبی نیست. این روش به گونه دیگری سرمایه های فکر را به باد خواهد داد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/07ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
قبلا هم درباره روسپیگری حرف زده و نوشته ام. گفتم که تلاش دارم تا در مصاحبه با مشتریان زنان روسپی بتوانم ابعادی از مسأله برایم روشن شود و در نهایت گزارشی علمی درباره این مسأله اجتماعی بنویسم. فیش هایم را نگاه می کردم. یکی دیگر از مصاحبه ها را خلاصه و در قالب قصه آورده ام. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/24ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
تو رو خدا این عکسو ببینید. خیابان ملاصدرای تهرانه. آدم باید وایسه یا بره؟! یه تابلو میگه اگه وایسی با جرثقیل می بریمت. کنار همین تابلو دستگاه پارکومتر نصب شده به این معنی که پول بریز هر چی دلت خواست پارک کن! ایستاده بودم که پلیس سر رسید و گفت آقا حرکت کن! گفتم این دستگاه رو نمی بینی؟ می خوام پول بریزم و پارک کنم. تازه برای پارک کردن، روی آسفالت خط کشی هم شده. گفت اون ماله قدیمه. این تابلو جدیدتره! گفتم من با تاریخ کاری ندارم. هم حق با شماست هم من و ..... من به این فکر می کنم که چه بودجه ای رو شهرداری صرف کرده و این دستگاهها رو از یه کشور اروپایی خریده و چه هزینه ای برای نصب اینها در خیابان صرف شده!اون وقت اینطور از اونها استفاده می شه.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/24ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
چند روز قبل با توجه به مهمانی های ماه رمضان مهمان یکی از اقوام شدم. او در یکی از محلات متوسط رو به پایین شهر سکونت دارد.نکته ای که برایم از منظر وسایل ارتباطات جمعی قابل تأمل بود استفاده از رسانه های غیر رسمی همچون ماهواره در این محله بود.
یه چیزی از بالای در زده بیرون!
ماهواره از سال 1371 به بعد در ایران شایع شد. استفاده از ماهواره ابتدا به اقشار و طبقات اجتماعی مرفه یا به اصطلاح تهرانی ها بالاشهری ها تعلق داشت. سیاست گذاران فرهنگی هم تا یک دهه دلشان به همین خوش بود. اینکه ماهواره رسانه ی مورد استفاده اقلیتی خاص است و توده مردم و به ویژه اقشار کم درآمد از آن استفاده نمی کنند. همین موجب شد که هیچ وقت به طور جدی درباره آن سیاستگذاری نکنند. شما می بینید که ماهواره در سال 1373 در مجلس ممنوع شد و بعد از گذشت 16 سال و این همه تغییر و تحولات همچنان ممنوع است. این عکس این برداشت را زیر سوال می برد. جالب آنکه از میزبانمان شغل این همسایه ها را پرسیدم و بیشتر تعجب کردم: یکی از این دیش ها متعلق به خانواده دو نفره ای است. مادر و یک پسر. پدر خانواده در جنگ شهید شده است. یکی از این دیش ها متعلق به یک بازنشسته ارتش است. دو دیش دیگر هم در دو طرف خانه میزبان وجود داشت که امکان عکس برداری وجود نداشت: یک دیش متعلق به فردی بود که نانواست و دیش دیگر متعلق به یک صاحب آژانس. به هر حال می خواهم بگویم که ظاهرا مخاطبان ماهواره از قالب گروه خاص خارج شده و شکل توده ای به خود می گیرند. و این وضعیت پیامدهایی برای کشور دربر دارد. برای مثال باید توجه داشت که هر خبری که تلویزیون خودمان پخش می کند دارندگان این دیش ها آنطرف آن خبر را هم می بینند و می شنوند. می خواهم بگویم که حرکت از شنیدن یا دیدن مصاحبه جناب محسنی اژه ای تا شنیدن یا دیدن مصاحبه محسن سازگارا فقط فشار دادن دگمه یک کنترل از را دور تلویزیون است! اینقدر کوتاه! شاید یک ثانیه! سیاستگذاری خبری ما در صدا و سیما باید به این یک ثانیه ها توجه کند. واقعا باید توجه کند. در این صورت تعریف آنان از مخاطب همه جانبه تر خواهد بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/24ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/06/06ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
امروز یکی می گفت که جایی تقاضای استخدام داده است. گویا از جایی که تقاضای استخدام داده می آیند محل کار قبلی اش برای برای سوال درباره او. یکی از سوال ها کمی نگران کننده است: آیا می دانید او به چه کسی رأی داده است؟خاطره ای در این خصوص یادم اومد. چند سال پیش یکی از همسایه ها اومد و گفت که آقای علیخواه نمیدونم از کجا اومده بودن در مورد شما تحقیق. از من پرسیدن که ایشون نماز جماعت می رن؟منم خیلی هواتو داشتم و سنگ تموم گذاشتم. فکر می کنید چی گفته بود؟ گفته بود آره آقا. ایشون غروبا سه جا نماز جماعت می ره!!!! امروز یکی می گفت که وقت بیمه ماشینش تمام شده است. از بیمه زنگ زده اند برای تمدید بیمه. یک نکته هم گفته اند که جالب است. یک نوع بیمه امسال بر بیمه های ما اضافه شده است و آن بیمه در مقابل آشوب و اغتشاش است. آیا این نوع بیمه را هم می خواهید! آدم گاهی اوقات چیزهای می خواند و می شنود که نمی داند یعنی چه. برای مثال در اخبار می خواندم که مردم ونزوئلا علیه دولت تظاهرات کرده اند. دولت لایحه ای داده است که می خواهد کمی آموزش و پرورش این کشور را تحت نفوذ خود بگیرد. مگر امکان دارد که آموزش و پرورش یک کشور تحت فرمان دولت نباشد. عجیبه نه؟ من روزهای پنجشنبه و جمعه تعداد بسیار کمی ایمیل دارم. اکثر ایمیل ها در روزهای کاری وارد ایمیل باکسم می شود و اکثر آنها هم از طرف دوستانی که کارمندند یعنی کار ثابت و حضوری دارند. جالب آنکه این ایمیل ها اکثرا بین ساعات صبح تا غروب دریافت می شود. گوشتان را بیاورید جلو: کارمند ایرونی یعنی این! برو اداره تا پول نفتت را بگیری. ایمیل هم به دوستان یادت نرود! بابا مملکت عقب موند. کار کنین کار! هر روز می شنوم که در شهر دوست داشتنی ام رشت، شهری که در آن سال های سال زندگی کره ام باران می بارد. باور کنین دلم لک زده است برای این شهر. در طول سال هر هفته به این شهر می روم و حالا بیش از یکماه است که نرفته ام. باران را بسیار دوست دارم. مثل کله ماهی! کی به رشت می روم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/06/02ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
همانطور که گفتم این دومین سفرم به کشور افغانستان بود. قرار است تا نزدیک شهر کابل سدی احداث شود. من با یک راننده و نیز یک دستیار به روستاها می رفتیم. در عکس زیر خرابی ماشین را در زیر آفتاب سوزان نیمروزی می بینید.
دستیارم دانشجوی دانشگاه کابل بود. او در این سفرها در جاده های خاکی و صعب العبور کت و شلوار می پوشید و بعضی وقتها هم کراوات می زد! گفتم تو کراوات می زنی ممکن است روستائیان کمی از ما دور شوند نمی توانی لباس ساده تری بپوشی. گفت که ما انجینیر (مهندس در افغانی می شود اینجی نیر انگلیسی) هستیم و باید شیک باشیم. یک روز به او گفتم که دستانم از گرمای آفتاب سیاه شده است. گفت من صبح ها کرم ضد آفتاب می زنم تا سیاه نشوم.(مثل مهران مدیری گفتم آااااااااااااااااااااااا) مارو باش! البته او نامزد بود و در این دوره کمی وسواس بود. راننده هم تازه نامزد کرده بود. با دستیار من درباره تعهد به همسر بحث می کردند. دستیارم بر تعهد تأکید داشت و او می گفت بعضی اوقات اشکال ندارد اگر مرد... می گفت که سال گذشته 150 دلار بابت ارتباط با یک زن چشم بادامی روسپی از کشورهای آسیای جنوب شرقی مشغول کار در کابل داده است و ....(بدآموزی دارد!) وقتی سدی احداث می شود معمولا روستاهایی به اصطلاح غرقاب می شوند یا زیر آب می روند. احتمالا دیده اید که در پشت هر سد آب زیادی ذخیره می شود. قبل از احداث سد محاسبه می شود که بر فرض مثال سد چقدر آب ذخیره خواهد کرد و لذا در محل ذخیره آب چه محدوده ای باید خالی از سکنه باشد. در این سد هم چند روستا باید تخلیه شوند و کار من به عنوان یک پژوهشگر اجتماعی آن است که این روستاها را مطالعه کنم و با توجه به شناختی که از روستاها بدست می آورم راه حل هایی بدهم که کمترین صدمه اجتماعی و روانی به روستائیان وارد شود. در نگاه اول شاید کار ساده به نظر برسد ولی وقتی آدم به عمق آن وارد می شود چندان هم ساده نیست. می گویم چرا.
در افغانستان درباره جمعیت روستانشین و اساسا جامعه روستائی هیچ آمار و ارقام منسجمی وجود ندارد. شاید اگر بگویم که اصلا آماری وجود ندارد بی اساس نیست.هر روستا کدخدایی دارد و کدخدا واسطه روستا و دولت است. کدخدا به فرمانداری می رود و برای مثال می گوید در روستای من این تعداد نفوس وجود دارد. ما کمی تلاش کردیم که برآوردی نسبی از جمعیت روستاها یا به قول افغانی ها- قریه ها بدست آوریم. خیلی خیلی سخت و غیر ممکن بود. برای مثال به سرپرست خانواده می گوییم شما چند نفر هستین. می گوید پنج نفر:خودم و چهار بچه.(در زبان افغانی بچه به پسر می گویند) با خودمان می گوییم خب این خانواده شش نفر است. طبق برخی ملاحظات فرهنگی او اصلا زنش را جزو آمار ارائه نمی دهد. بعد متوجه می شویم که او اولاد دختر را نیز به ما نمی گوید. کاریش هم نمی شود کرد. جزو خطوط قرمز یا تابوهای جامعه است. بعد می فهمیم که این خانواده یازده نفر است.ولی آنچه ثبت می شود شش نفر است. دختر را جزو لیست اعضای خانواده ذکر نمی کنند. شما این مشکلات را تا آخر ادامه دهید. می رویم فرمانداری می گوییم مثلا فلان روستا چند نفر جمعیت دارد. می گوید 2400 نفر. بعد می رویم سراغ کدخدای روستا. می گوید ما ده هزار نفریم!! بعد خانه ها را به شکل چشمی می شماریم می بینیم که 30 خانه در کل روستا وجود دارد.هر خانه می شود محل زندگی 300 نفر! درست می گویم؟ باور کنین موقع کار تصویر یکی از قسمت های سریال برره در ذهنم نقش می بست که یک مأمور آمار گیری به روستا آمده بود و آخر سریال داشت دیوانه می شد. به هر حال من بر اساس برخی فنون روش تحقیق مطالعه ام را انجام دادم ولی خب. پوستم کنده شد! یکی از مکانهایی که احتمالا زیر آب خواهد رفت همین زیارتگاه روستائیان است. می گویند ما با اسلحه جلوی سدسازی را خواهیم گرفت چرا که این زیارتگاه ماست. عکس زیارتگاه را در زیر می بینید. در محل یک قبر چوبی نصب کرده اند و مردم روسری یا پارچه را به آن چوب گره می زنند:
جالب آنکه چندان اطلاعی از گذشته آن نداشتند. ولی خب. مقدس بود و مورد پرستش مردم. می گویند زندگی ما مهم نیست. روستا مهم نیست. همه چیز را می توان خراب کرد و ساخت ولی زیارتگاه چه می شود. برای ما ناموس و زیارتگاه مهم اند. فکر کنید که کار یک پژوهشگر اجتماعی و جامعه شناسی چقدر سخت است. از طرفی در دهه آینده شهر کابل آب آشامیدنی نخواهد داشت. باید سدی ساخته شود تا شهر خشک نشود. از طرف دیگر تحقیقات مهندسان نشان می دهد که مطلوبترین مکان از نظر خاکشناسی برای احداث سد همین مکان است. ولی در این مکان این زیارتگاه قرار گرفته است. در این شرایط چکار باید کرد؟ با بولدوزر زیارتگاه را خراب کرد و یا به نابودی کابل راضی شد؟! در ادامه اطلاعات دیگری درباره شهر کابل می دهم. بیشتر محصولات فرهنگی و سینمایی افغانستان در ید کشور هند است. اکثر مغازه هایی که فیلم و سی دی می فروشند مکان عرضه فیلم های هندی هستند. از عکس زیر می توان گستردگی فیلم های هندی را درک کرد:
البته فیلم های امریکایی نیز زیاد است ولی فکر می کنم بیننده کمتری در مقایسه با هندی دارد. آنجا هم مثل ایران بحث کپی رایت و این حرفها وجود ندارد. هر فیلم در حدود 1500 تومان است. فیلم های ایرانی هم به فروش می رسد. در خصوص موسیقی آلبوم های خوانندگان لس آنجلسی هم طرفدارانی دارد. معین، لیلا فروهر، گوگوش، منصور و شهرام شپ پره از آن جمله اند که در عکس زیر می بینید:
گفتم که در این کشور حدود 17 شبکه تلویزیونی وجود دارد که یک یا دو شبکه دولتی هستند و بقیه خصوصی اند. در این شبکه ها عمدا فیلم های سینمایی، گزارش از شهر، گفتگو، و شوهای موسیقی پخش می شود. در بیشتر این شوها نیز آثاری از تاجیکستان، ایرانی، افغانی و هندی پخش می شود. در تصاویر تلویزیون نظیر شوهای خارجی و فیلم های سینمایی اندام های زنان نظیر گردن یا بازو مات می شود. در شهر کابل چند سینما هم وجود دارد. می دانید که در دوره طالبان رادیو و تلویزیون و سینماو نوار و سی دی و ممنوع بود.راننده ما تعریف می کرد که در خانه شان قتلی رخ داده بود. مأموران طالبان برای بررسی علت قتل به خانه مان آمدند. در گوشه ای از خانه تلویزیون را استتار کرده بودیم. ناگهان یکی از سربازها تلویزیون را دید. قتل را فراموش کرده بودند و از کشف یا دستگاه تلویزیون بیشتر شاد بودند. بعد هم پدرش را درآورده بودند! در عکس زیر پرده یکی از این سینماها را می بینید. نام فیلم اجرتی است که نمی دانم معنی اش چه می شود:
لازم می دانم تا از دوست کوچکم نیز برایتان بگویم. هر روز یک ساعتی با او بازی می کردم. خیلی دوست داشتنی بود. هر جا است سالم و زنده باشد!
باز هم از افغانستان خواهم نوشت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/05/27ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
مدتی قبل برای فوت یکی از آشنایان در مجلس ترحیمی در یکی از مساجد شهر تهران شرکت کردیم. موقع ورود به مسجد کفشهایم را در کنار درب ورودی کندم و وارد مسجد شدم. اول وقتی دیدم که داخل گنجه های کفش خالی از کفش است کمی تعجب کردم ولی به این تعجب ام محلی نگذاشتم و وارد شدم. وقتی نشستم دیدم که در کنار یا مقابل هر کس یک نایلکس مشکی رنگ قرار دارد که از شکل و شمایل آن می شد فهمید که داخلش کفش نهاده شده است. با خودم گفتم که بلند شوم و بروم کفشهایم را در داخل نایلکس بگذارم و برگردم. گفتم عیب است. می گویند مرتیکه کفش ندیده! از طرف دیگر از دیدن این صحنه خیلی بدم می آید. آخر یعنی چه که آدم کفش هایش را زیر بغل بگیرد و داخل مسجد شود. یعنی در خانه خدا هم نباید احساس امنیت داشت؟ به هر حال من از اینکه روحانی مسجد از دل کندن از مال دنیا می گفتو جدی گرفتن مرگ و من داشتم به کفشهایم فکر می کردم شرمنده می شدم. ولی از طرف دیگر می گفتم خب. اگر کفشهایم را بدزدند من چه خاکی بر سرم بریزم! باید با پای برهنه به خانه بروم. خب این آشنایان چه می گویند! طرفو ببین! مثلا استاد دانشگاهه! تازه من بدم می یاد با پای بدون کفش رانندگی کنم. و این جور افکار. من نتوانستم با تمرکز به موعظه های روحانی محترم گوش کنم و برای همین دزدان را نفرین می کردم . ولی جمله ای تمام این لحظه ها در ذهنم رژه می رفت . مارلون براندو یکی از هنرپیشه های قدیمی امریکایی است که فوت کرده است. او جمله ای دارد که یک روزی نمی دانم چه کسی برایم اس ام اس کرد. او می گوید: از اینکه بر روی موتور سیکلتم بنشینم و به خدا فکر کنم بهتر از آن است که بر روی نیمکت کلیسا بنشینم و به موتور سیکلتم فکر کنم! به نظرم این جمله وصف حال ما بود.بگذریم. وقتی مجلس تمام شد برخاستم و دیدم که کفشهایم سر جایش نیست! فکر بد نکنید. به فاصله چند متر از یکدیگر چند متر آنطرف تر از جایی که بودند-بودند. ولی یکی از آشنایان به نام امیر کفشهایش را دزدیده...(ببخشید) گم کرده بود. کفش ها پیدا نبود و پیدا هم نشد که نشد.بخت برگشته می گفت که همین چند روز پیش کفشها را خریده است و در چند ماه گذشته این دومین بار است که کفشهایش را در مسجد گم کرده است! من برای او هم گفتم که مارلون براندو می گوید: از اینکه بر روی موتور سیکلتم بنشینم و به خدا فکر کنم بهتر از آن است که بر روی نیمکت کلیسا بنشینم و به موتور سیکلتم فکر کنم!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/05/21ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
این عکس را یکی از دوستان ایمیل زده بود. فکر نکید افغانستان است!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/05/20ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
امروز کتابی می خواندم با نام رسانه ها و مدرنیته که آقای مسعود اوحدی آنرا ترجمه کرده اند. قبلا با عجله این کتاب را در جاده و سفر خوانده بودم و این دفعه گفتم که با تمرکز بیشتری آنرا بخوانم. در اینجا می خواهم از مترجم محترم این کتاب گلایه کنم. نمی دانم چرا در چند سال اخیر برخی از مترجمان محترم تلاش می کنند تا به اصطلاح از کلمات قلمبه سلمبه برای ترجمه استفاده کنند. من نمی دانم مثلا برای خواندن یک کتاب فارسی هم باید یک فرهنگ لغت در کنار دستمان باشد؟!بسیاری از قسمت های این کتاب را اعتراف می کنم که نفهمیدم. فکر کنید که من چند سال است که جامعه شناسی ارتباطات جمعی درس می دهم و این مشکل را داشتم و تصورم هم آن است که مشکل از گیرنده(خودم را می گویم) نبوده است بلکه از واسطه ای بین او و فرستنده(نویسنده) یعنی مترجم بوده است! جالب آنکه مترجم محترم در هیچ جا به جز دو یا سه مورد، اصل انگلیسی کلمات را هم ننوشته تا آدمی مثل من بفهمد که این ترجمه چه کلمه ای است. سرتان را درد نیاورم. برای فهم موضوعات چند مسیر را طی کردم: اول ترجمه از انگلیسی به فارسی باستانی،(این را آقای مترجم انجام داد) بعد ترجمه از فارسی باستانی به فارسی امروزی و بعد ترجمه از فارسی امروزی به گیلکی (این آخری برای طنز بود)حال چند مثال: پراکند فرهنگی! به نظر شما یعنی چه؟ پرسشهایی از گونه هنجارین تر: منظور مترجم هنجاری تر است!خدا پدرت را بیامرزد. این دومی چه اشکالی دارد! زبان آوری انتقاد آمیز افکار عمومی از طریق رسانه ها: زبان آوری یعنی چه! همکار و ندیم مک لوهان: منظور مترجم از ندیم همان دستیار است! جالب آنکه در متن Hermeneutics را همان هرمنوتیکز نوشته اند. بدون ترجمه! فراهمی گسترده پیامهای با واسطه: منظور مترجم از فراهمی احتمالا همان وفور یا حضور است! فاصله داری مکانی: منظور همان فاصله مکانی است.چرا اذیت می کنی آخه؟ مفهوم بی توش و توان خویشتن: مفهوم .......خود: واقعا نمی دانم بی توش و توان ترجمه چه کلمه ای است؟ وفور مواد رسانه ای: واقعا برای رسانه استفاده از کلمه مواد مناسب است؟ دخالت و تصدیع رسانه ای: من که نمی دانم تصدیع یعنی چه؟ می تواند پیامدهای پریشانگری برای فرد...: منظور از پریشانگر همان نامطلوب یا ناگوار است؟ تأثیر گمراه کننده زیاده باری نمادین: زیاده باری یعنی چه؟آخه چرا اذیت می کنی؟ با وجود همه این مسائل مترجم محترم زحمت کشیده اند و اساسا کار علمی قابل ستایش و تمجید است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/05/19ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
بالاخره چند روز قبل سفرم به کشور افغانستان به پایان رسید. این دومین سفرم به این کشور بود. سفر خوبی بود. این دفعه ارتباط نزدیکتری با مردم از اقشار مختلف داشتم. خواستم درباره موضوع این نوشتار یعنی انتخابات عکس بذارم ولی متاسفانه هم کامپیوتر و هم سرعت اینترنت کند بود. بعدها عکس ها رو هم در وب می زارم. در این سفر دو حادثه ناگوار هم رخ داد که البته نمی گویم شانس آوردم. از این واژه ها خوشم نمی آید .به هر حال کسان دیگری کشته شدند. یکی آنکه بعد از سوار شدن به هواپیما در فرودگاه مهرآباد و حرکت به سوی شهر مشهد، و از آنجا به کابل، هواپیمای چند ساعت بعد نیمه سقوط کرد و ۱۶ نفر جان باختند.دوم آنکه روز بعد از حرکت به سمت ایران هم ۹ موشک به شهر کابل اثابت کرد! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/05/17ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
این یادداشت را که نوشته آقای عباس عبدی است امروز در "روزنامه اعتماد ملی" خواندم. شاید شما هم خوانده باشید. برای کسانی که نخوانده اند جالب خواهد بود. در خبرها آمده بود كه يكي از اعضاي هيات علمي دانشگاهي در استان سمنان به يكي ديگر از همكاران خود اطلاع ميدهد كه فردي همنام وي و در رشته وي در دانشگاهي در استان همدان تدريس ميكند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/05/14ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
دوستان خوبم سلام چند روزی است که در شهر کابل هستم. برای مطالعات اجتماعی به کشور افغانستان آمده ام. البته حاضرم جایم را با آن دوستی که در بخش کامنت های پست قبلی گفته است من فرد پولداری هستم و دائم به سفر می روم عوض کنم!
اینجا فضا انتخاباتی است. البته هنوز نه کامل ولی کم کم دارد انتخاباتی می شود. فکر کنم ۲۸ مرداد ماه انتخابات این کشور است. در افغانستان ۴۲ نفر کاندیدای ریاست جمهوری شده اند. ۲ یا ۳ نفر از آنان زن هستند.بازار مناظره ها در تلویزیون های محلی داغ شده است. البته کاندیداها بسیار رادیکال تر و تندتر از ایران همدیگر را زیر سوال می برند. به هم رحم نمی کنند. روزها ۵ یا ۶ ساعتی برق نداریم. ولی شب ها برق داریم. هوای کابل گرم و البته پر از خاک است. پر از خاک. چون بیشتر خیابان های شهر یا خاکی هستند و یا آسفالتشان مربوط به دهه های قبل است. برای همین پر است از خاک و خاشاک!(امیدوارم بکار بردن این دو کلمه مطلب را سیاسی نکند!!!) خوشبختانه جایی که هستیم دیش ماهواره دارد و می توانم اخبار ایران را دنبال کنم. من که در تحلیل اخبار گیج شده ام!!بگذریم. کافی نت ساعتی ۲۰۰۰ تومان است(البته هنوز حساب نکرده ام ولی فکر می کنم همین حدود باشد)هیچ سایتی فیلتر نیست. یعنی من که ندیدم. دارم خودم را خفه می کنم!از سایت های آی دختر کابلی من یه ایرانی هستم برای دیدن تو کوله بارم رو بستم سیاه لچک جان جان ..........(یکی جلوی منو بگیره...) پس از سفر بیشتر برایتان خواهم نوشت.پیروز باشید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/05/05ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
ارزیابی مهندسی ترافیک در شهرهای مختلف جهان می تواند راهنمائی برای میزان گسترش حقوق شهروندی در مهندسی و در واقع مدیریت شهری یک کشور باشد. برای مثال وقتی از گروههای آسیب پذیر اجتماعی نظیر سالمندان، کودکان، معلولین صحبت می شود باید دید که آیا در شهرسازی این گروهها ملاحظه می شوند یا نه؟ برای مثال تا همین چند سال قبل برای اتصال خیابان به پیاده رو از پل هایی استفاده می شد که لوله های آهنی آنها به شکل عرضی و نه طولی(عرض جوی آب) تعبیه شده بود. این یعنی آنکه یک ویلچر سوار نمی توانست از این پل استفاده کند چرا که چرخ ویلچر به راحتی داخل آن می افتاد! و یا در محل اتصال پیاده رو و یک معبر اگر ارتفاعی وجود داشت پله می ساختند و راه برون رفتی برای یک ویلچر در نظر گرفته نمی شد. خوشبختانه در چند سال اخیر به مرور این موضوعات دارد جا می افتد. به تدریج. این مشکل البته در خیلی از عرصه های کشور وجود دارد. برای مثال اتوبوس های شرکت واحد را در نظر بگیرید. یک سالمند نمی تواند از خیابان پایش را بلند کند و سوار اتوبوس شود. در خارج از کشور سالمندان از پله سوار اتوبوس می شوند ولی در ایران هیچ فکر برای گروههای آسیب پذیر نشده است.بگذریم. در بیشتر کشورهای دنیا همواره تلاش می شود تا امکانات بیشتری برای پیاده روها در نظر گرفته شود تا خیابان ماشین رو. به عبارتی بیشتر هوای عابر پیاده را دارند تا ماشین ها را. انواع مالیات را از ماشین ها می گیرند تا افراد رغبتی به بیرون آوردن ماشین نداشته باشند. پس مهندسی ترافیک و مهندسی شهرسازی شان در خدمت عابر پیاده است. با این ذهنیت در سطح شهر تهران چند عکس تهیه کرده ام که جالب است. از این عکس ها می توان به حقوق شهروندی پی برد. من فکر می کنم کسانی که اینطور شهر را معماری می کنند در بهترین دانشگاههای کشور درس خوانده اند و بهترین نمره ها را گرفته اند. ولی نمی دانم چرا اینگونه طراحی می کنند؟مشکل کجاست؟ آیا آنها بینش اجتماعی ندارند؟نمی دانم.
در عکس بالا پلیس می خواهد به ماشین ها بگوید که به سمت جدول نیائید!بعد ببینید که مسافران را چگونه به وسط میدان هدایت می کند!!!(میدان ونک)
خیلی جالبه!برای شما پیاده رو کشیدن که از خیابون رد بشین. وقتی می رید جلو می بینید که به جوی آب ختم می شه!باید بپرید آنور جو!شهروندی هیمنه دیگه!اگه معلول یا سالمند باشی که دیگه هیچ.
حالا اینجا رو نگاه کنید. تا وسط را می روید بعد می بینید که نرده زده اند تا برای مسیر ماشین ها یک خط باز شود. عابر مهم نیست. ماشین مهم است. انگار نه انگار که خط عابری وجود دارد.
باز هم خط عابر پیاده. در مقابل عابر پیاده، هم جدول کشیده اند هم نرده گذاشته اند! انگار نه انگار!فرض کنید یک ویلچر سوار می خواهد رد بشود. باید مسیرش را کج کند و از خط خارج شود و دوباره به مسیر برگردد!آیا واقعا باید از خط عابر عبور کرد؟ راستی به نظر شما اون پژوی ۴۰۵ داره کجا می ره؟یکی غضنفرو بگیره.............
و باز همان سوژه. خط عابر پیاده بخت برگشته و نرده هایی وسط خط عابر. آنهم مزین به علامت راهنمایی و رانندگی. البته اگر شما از راهنمایی و رانندگی سوال کنید برایتان جواب دارند. خب ما که یه متر راه گذاشتیم تا عابرین رد بشن!تازه می تونین از روی نرده هم بپرید. نگاه. اینطوری!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/04/24ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
چند روز پیش گپی (یا مصاحبه ای) با یکی از مشتریان زنی روسپی داشتم. گفتگو را در قالب زیر خلاصه کردم. همه کلمات و صحبت های زیر بدون دخل و تصرف آورده شده است. البته با کمی جرح و تعدیل برای رعایت اخلاق عمومی. این مثال می تواند نما یا برشی از یک زندگی و یکی از مسائل اجتماعی کشورمان باشد. روسپیگری از جمله مسائل اجتماعی کشور بود که در کلاس آسیب شناسی اجتماعی درباره آن صحبت کردیم. هر چند موضوعی ساده است ولی حل آن نیازمند برنامه ریزی های گسترده و بلندمدتی است. مورد زیر ویژگی خاصی ندارد که آنرا از آنچه قبلا شنیده ایم جدا کند. زن مطلقه، مرد از همسر جدا شده، فقدان درآمد مناسب برای زن، دوری از خانواده برای مرد. منتهی آنچه که در این مورد برایم دردناک بود وجود نوجوانی ۱۳ ساله است که با مسأله کنار آمده است.می داند که مادرش به چه کاری مشغول است و نظاره گر مشتریان اوست. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/04/20ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
باور کنید گاهی اوقات شک می کنم که آیا بعضی از مسئولان قبل از اظهار نظر، درباره آنچه که درباره آن صحبت می کنند اطلاعی دارند یا نه؟ برای مثال دیروز نظر جناب آقای مهندس ضرغامی را درباره حوادث اخیر کشور می خواندم. ایشان در بخشی از صحبت هایشان فرموده اند: " در روزهای بعد از انتخابات ، دشمنان تاریخی و قسم خورده ملت سرمایه گذاری ها و تلاش های فوق العاده ای را از طریق شبکه های ماهواره ای و فضای مجازی (سایبری) انجام دادند ، غافل از اینکه با پدیده های جدیدی چون « فیس بوک» ، «تویتر» و «یوتیوب» یا صدای آمریکا و صدای انگلیس نمی توان با ملت بزرگ و ریشه دار ایران اسلامی مقابله کرد." مضمون این صحبت ها این است که این سه امکان فن آوری اینترنتی، ساخته دشمن است آن هم دشمن قسم خورده ملت ایران. نکته دیگر آنکه این امکانات ساخته شده است تا با ملت ایران مقابله شود! نمی دانم آیا ایشان قبل از این اظهار نظر، از مشاورانشان سوال کردند که فیس بوک یا تویتر یا یوتیوب چیست؟ دوستان می دانند که تویتر یا یوتیوب یا فیس بوک، صرفا ابزارند و خود فاقد محتوای خاصی هستند. اینها فقط یک امکانند. به عبارت دیگر مثل یک ماشین خالی که در جایی پارک شده باشد. هر کس که رانندگی بلد است می تواند برود و سوار این ماشین شود و به سمت مقصد رانندگی کند. در زمینه این سه امکان اینترنتی نیز می توانیم همین موضوع را بگوییم. در طول حوادث اخیر استفاده ای که از این سه امکان اینترنتی شد عبارت بود از: ارسال تصاویر و عکس های درگیری ها به خارج از کشور و خبرگزاری های مهم جهان از طرف بعضی هموطنان، اعلام بیانیه ها و مواضع و قرارهای تجمع توسط معترضان به نتیجه انتخابات. اگر بخواهم با واژگان ارتباطات جمعی صحبت کنم باید بگویم که : در یکطرف فرستنده پیام یا فاعل ارتباط را داریم که در اینجا کسانی بودند که در ایران ساکن هستند. در واقع ایرانیانی که به سراغ این سه امکان اینترنتی رفتند. دوم ابزار ارسال پیام را داریم که در اینجا یوتیوب یا فیس بوک یا تویتر است. عنصر سوم خود پیام است که در اینجا گفتیم عکس، فیلم یا بیانیه ها و قول و قرارهای مربوط به محل تجمعات بود. در نهایت عنصر چهارم گیرنده پیام است که عمدتا خبرگزاری های مهم جهانی و خود همین معترضان بودند. با این توضیح بار دیگر به صحبت های جناب آقای مهندس ضرغامی رئیس بزرگترین رسانه داخلی کشور توجه شود. ایشان می گویند که این ابزارها ساخت دشمن قسم خورده ملت ایران است تا بدین طریق با ملت ایران مقابله شود. در حالی که من فکر می کنم اساسا نباید به تحلیل ابزارهای ارتباط پرداخت بلکه باید به تحلیل فاعل یا فرستنده پیام پرداخت. آیا مگر خود اینترنت یک ابزار نیست. آیا می توان گفت که دشمن اینترنت را ساخته است تا با ملت ایران به مقابله برخیزد. مگر خود کامپیوتر ابزار نیست. مگر بین اینترنت و یوتیوب تفاوتی وجود دارد؟ اگر یوتیوب را دشمن ساخته اینترنت را هم دشمن ساخته است. و اساسا این دو ابزارند. مثل این است که مثلا قبل از انقلاب مسئولی می گفت دشمن نوار کاست و ضبط صوت را ساخته است تا با ملت ایران مقابله کند.(امام ره سخنرانی های خود را از طریق نوار کاست به مردم می رساند) واقعا من نمی دانم چرا ما به جای تحلیل مصرف کننده بومی به سراغ دشمن و ابزار می پردازیم. مثلا ایشان از شبکه صدای امریکا و بی بی سی صحبت کرده اند. امواج صدای امریکا و بی بی سی در جو کره زمین(و نه فقط ایران) گسترده است. در پنج قاره جهان، همه آدمها می توانند بیننده این شبکه ها باشند. ولی جناب آقای ضرغامی عزیز. برای آنکه ایرانیان بتوانند بیننده این شبکه ها باشند باید چند کار را انجام دهند. اول آنکه یک نصاب پیدا کنند. دوم آنکه به او زنگ بزنند تا ابزارهای دریافت این امواج را برای آنها بیاورد. سوم آنکه حدود 150 هزار تومان پول پرداخت کنند. نکته مهم آنکه توجه شود این ابزار ممنوع است و خرید آن ریسک به همراه دارد ولی با این وضع می بینید که در پشت بام ها چه خبر است. مردم این ریسک را به جان می خرند. به راستی در اینجا باید بیشتر رفتار مصرف کننده تحلیل شود یا دشمن سازنده اینترنت؟ می دانید دوستان. اگر ایشان یعنی آقای ضرغامی بیاید و رفتار مصرف کننده را تحلیل کند خودشان زیر سوال می روند. از ایشان سوال می شود که شما چه نوع مدیریتی در صدا و سیمایتان داشته اید که ایرانیان راضی می شوند تا 200 هزار تومان هزینه کنند و با وجود خطر ممنوعیت، برنامه های بی بی سی یا صدای امریکا را تماشا کنند. دوستان خوبم. من به عنوان کسی صحبت می کنم که ده سال است به شکل متمرکز و تخصصی درباره ماهواره تحقیق می کنم. در هیچ کشور خاورمیانه استقبال از شبکه های ماهواره ای و خود ماهواره به اندازه ایران نیست. چقدر بی انصافی و غیر علمی و ناشیانه است که ریشه این استفبال را بررسی نکنیم. و همه جا نام دشمن را بیاوریم. چرا زاپنی ها، امریکایی ها، اروپایی ها به اندازه ایرانی ها بیننده ماهواره نیستند؟و چرا ایرانی ها هستند؟ اگر جواب دشمن است که وای به حال ایرانی ها. ایرانی ها اینقدر شل و ول و مثل موم هستند که دشمن هر طور بخواهد آنها را شکل می دهد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/04/14ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
همانطور که می دانید پس از اعلام نتایج انتخابات؛ استاد شجریان نامه ای به ضرغامی نوشت و درخواست کرد که آواز معروف ایران سرای امید و سایر آوازهایش از رسانه تحت مدیریت او پخش نشود. بعد هم مصاحبه ای با تلویزیون بی بی سی فارسی داشت. پس از این مصاحبه سایت انصار نیوز نامه ای خطاب به ایشان درج کرد. در ادامه نخست متن مصاحبه و بعد آن نامه می آید. شاید جالب باشد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/09ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
همانطور که می دانید از خبرنگاران تمامی خبرگزاری های خارجی در ایران خواسته شده است که در صورت تهیه اخبار از ناآرامی های شهرهای ایران باید قبلا نامه نگاری کرده و به تشخیص و صلاحدید وزارت ارشاد در آن محل حاضر شوند. در غیر اینصورت فقط اجازه دارند که از محل یا ساختمان خبرگزاری به ارسال اخبار بپردازند. البته محتوای اخبار هم باید سوگیرانه نباشد. به دلیل همین مورد اخیر چند خبرنگار مثل خبرنگار العربیه و بی بی سی از تهران اخراج شدند. بگذریم. این روزها در تمامی خبرگزاری های معتبر بین المللی واژه ای استفاده فراوانی یافته است و آن citizenship journalism است. یعنی شهروندان خود در جای خبرنگار نشسته اند و خبر ارسال می کنند. هر شهروند تبدیل به خبرنگاری آماتور شده است. فیلم های ناآرامی ها را که نگاه می کنید در دست بسیاری موبایل هایی می بینید که در حال فیلم گرفتن هستند. پس از گذشت نیم یا یک ساعت شبکه های معتبر بین المللی همان تصاویر موبایلی را پخش می کنند. ناآرامی ساعت 4 در ساعت 5 از سی ان ان پخش می شود. در بالای تصویر هم نوشته شده است که :amateur video یعنی فیلم یا تصویر توسط فردی آماتور گرفته شده است. باورتان می شود که یکی از شبکه های معتبر بین المللی اعلام کرد که آنقدر از ناآرامی های تهران تصویر دریافت کرده ایم که یک کارشناس گرفته ایم تا آنها را نظم دهد. برای مثال چهار ساعت در یکی از میدان های تهران جمع می شوند ولی از همین چهار ساعت حدور 10 ساعت فیلم گرفته می شود. همه صحنه ها با همه جوانب و ظرافت ها. به اصطلاح فیلم سازان واقعا آنقدر راش یا صحنه ها اضافی گرفته می شود که می توان یک فیلم دوساعته از یک تجمع چهار ساعته ساخت. نکته جالب دیگر آنکه از روزهای قبل شکل دیگری از خبرنگاری هم در حال شکل گرفتن است. گزارشگران آماتور. افراد عادی که تا اندازه ای می توانند انگلیسی صحبت کنند به شبکه های بین المللی زنگ می زنند و دیده ها و شنیده های خود را با آن شبکه در میان می گذارند. درست است که این نوع خبرنگاری از عرصه حرفه ای بدور است ولی خب وقتی همه مجراهای اطلاع رسانی محدود شده باشد(جز صدا و سیما) انتظاری جز این نمی توان داشت. در کلاس جامعه شناسی ارتباطات به دانشجویانم می گفتم که دیگر آن برداشت سنتی از فرستنده و گیرنده پیام از بین رفته است. فرستنده عقل کل و گیرنده منفعل دیگر وجود ندارد. هر فرد عادی جامعه می تواند یک تولید کننده پیام و یا یک فرستنده باشد. هر شهروندی صرفا با دسترسی به یک موبایل؛ یا خط اینترنت یک صدا و سیما دارد.تازه آن شهروندی که موبایل دارد برنامه اش یا فیلم تهیه شده اش نه از صدا و سیمای خودمان بلکه از الجزیره یا سی ان ان پخش می شود! مسئولان محترم صدا و سیما: سیما و صدا دیگر صرفا دست شما نیست. باور کنید دنیای ارتباطات دو دهه است که عوض شده است. تک تک شهروندان این مملکت صدا و سیمایند و برای پخش برنامه هایشان به پرمخاطب ترین شبکه های بین المللی دسترسی دارند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/04/01ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
من در حوزه سیاست بیشتر سوال دارم تا جواب؟! پس از مناظره معروف دو کاندیدای اصلی ریاست جمهوری چند سوال ذهنم را مشغول کرده است. جناب آقای دکتر احمدی نژاد در برنامه مناظره با مهندس میر حسین موسوی دو نفر را متهم به فساد کردند. یکی آقای هاشمی رفسنجانی دیگری آقای ناطق نوری. به شکل شفاف و پوست کنده اینکه: این دو نفر و فرزندانشان فاسدند؛ فاسد! من فقط به عنوان یک شهروند عادی سوالاتی در ذهنم جریان پیدا کرده که پاسخ آنها را نمی یابم و امیدوارم کسی به آنها جواب دهد: نکته اول: آقای هاشمی هم اکنون رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام(یکی از ارکان اصلی نظام) هستند.آیا هم اکنون رئیس مرکز تشخیص مصلحت نظام فردی فاسد است؟! نکته دوم: آقای هاشمی هم اکنون رئیس مجلس خبرگان رهبری(یکی دیگر از ارکان نظام) هستند. آیا رئیس مجلس خبرگان رهبری فردی فاسد است؟! نکته سوم: حداقل 50 درصد اعضای مجلس خبرگان رهبری کسانی هستند که جمعه ها مردم را به تقوا و رستگاری دعوت می کنند. مابقی این افراد هم در حوزه دین نقش مرجع؛ کلیدی و مبلغ را بر عهده دارند. اگر ادعای رئیس جمهور درست باشد(من واقعا نمی دانم) آیا این عزیزان فردی فاسد را رئیس مجلس خبرگان کرده اند؟! البته یادم هست که آقای احمدی نژاد در حول و حوش رأی گیری در همین مجمع سخنرانی کردند. اگر واقعا درد دینداری وجود داشت آیا آن موقع نمی توانستند بگویند که آقایان شما دارید فردی فاسد را انتخاب می کنید. نکته چهارم: در دوره انتخابات ریاست جمهوری قبلی؛ شورای نگهبان آقای هاشمی و چند نفر دیگر را به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری معرفی کردند. همیشه این شورا تأکید داشته است که افرادی اصلح را تأیید صلاحیت می نماید. رهبری نیز بارها اعلام کرده اند که همه افراد تأیید شده از صلاحیت برخوردارند. این وضعیت را چگونه با ادعای آقای احمدی نژاد کنار هم قرار دهیم؟آیا شورای نگهبان از خودش دفاع خواهد کرد؟ آیا آقای احمدی نژاد فکر کرده است که ادعای ایشان چه کسانی را زیر سوال می برد؟ نکته پنجم: آقای ناطق نوری هم اکنون بازرس ویژه بیت رهبری هستند. به ویژه آنکه در حکم آقای ناطق نوری به ویژگی های شایسته ای اشاره شده است که در ایشان نهفته است. رئیس جمهور می گوید بازرس ویژه بیت رهبری فردی فاسد است.این وضعیت را باید چگونه توجیه کرد؟جناب رئیس جمهور اگر مدرکی داشتند چرا آن را به بیت رهبری ارائه ندادند؟ آیا رئیس جمهور محترم فکر کرده است که ادعای ایشان جبهه گیری در برابر چه کسانی است؟ عملکرد چه کسانی را زیر سوال می برد؟ رئیس جمهور محترم تأکید دارند که ادعایشان درست است. چرا که باز هم آنها را تکرار کردند. پس نتیجه چه می شود؟ آیا همه ارکان نظام زیر سوال نرفته اند؟ آیا کل نظام دچار مخاطره نشده است؟ من کشورم را دوست دارم. فکر نکنم این جمله نشانی از ریا باشد. در ضمن درست است که به اصلاحات (در برداشتی اجتماعی و فرهنگی)معتقدم ولی بسیار نگرانم. باور کنید ادای آدم های مهم را در نمی آورم. نگرانم. به قول پیری در اوایل انقلاب: ما باران می خواهیم نه سیل!مردم نباید به این نتیجه برسند که همه دزدند!همه دستشان آلوده است!همه مشغول بخور بخور هستند!اگر اینگونه شود دیگر امیدی برای ساختن نخواهد ماند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/03/18ساعت توسط falikhah@yahoo.com |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
این وبلاگ روایت های آدم ساده ای است که به شکل ساده ای به مسائل اطرافش خیره می شود, دچار بهت و حیرت می شود و بلند بلند فکر می کند و فکرش را با شما در میان میگذارد. حرف های این وبلاگ در واقع گپ و گفتی دوستانه است. سخت نگیرید! برای من به آدرس زیر یمیل بفرستید: falikhah@yahoo.com در ضمن اگر درباره موضوع خاصی می خواهید مشورت کنید ایمیل بزنید چون راحت تر می توانم پاسخ دهم. |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
درباره خودم يادداشت ها و نوشته ها خاطرات سفرهايم اخبار حاصل وبگردی ها |
| پیوندها |
|
وب سايت رسمي صاحب وبلاگ |
|
RSS
|